این وبلاگ در ستاد سازماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت شده لذا جهت دسترس بودن همیشگی وبلاگ مطالب مخالف قوانین ایران را به ما اطلاع دهید تا حذف کنیم صمیمانه از همکاری شما سپاسگذاریم
یه روز رفته بودم یه رستوران سنتی.
رو یه تخت نشستم و تو خیال خودم بودم که دیدم یه دختر و پسر اومدن و رو تخت جلویی نشستن.
دختره رو به من بود و پسر پشت به من ...
یهو دیدم دختره بهم خیره شده.
سرم رو انداختم پایین.اما هوس اومد سراغم …….
دختره با چشاش آمار میداد.
یه کاغذ برداشتم و بهش نشون دادم با تکون دادن سرش قبول کرد.
وقتی پسره رفت تا پول غذا رو حساب کنه دختره نزدیک تخت من شد و کاغذ رو گرفت…
روی کاغذ نوشته بودم: خیلی پستی ...
ارسالی از : Parvin
برچسب:
نویسنده: سجاد